- ب ب +

آیا فلسفه صرفا سخت‌تر از علم است؟ (بخش دوم)

 با این همه، نظریه‌ی محصول جانبی فقط تا همین‌جا می‌تواند پاسخ‌گوی ما باشد. [و علاوه بر این] پرسش این است که درباره‌ی آن حوزه‌هایی که ما هنوز هم با مسائل یونان باستان درگیریم چه می‌توان گفت؟ واضح است که فلسفه هنوز هم همه‌چیز را به دیگر دانشکده‌ها واگذار نکرده و همچنان پرسش‌های فراوانی برای مشق کردن دانشجویان‌اش نگاه داشته است. گرفتاری اما این است که به‌نظر می‌رسد فلسفه هیچ پاسخ مسلَّمی به این پرسش‌ها ندارد. وقتی که بحث به موضوعاتی مثل اخلاق، شناخت، اختیار، آگاهی و نظایر آن می‌رسد، استادان فلسفه هنوز که هنوز است از طیفی از گزینه‌های مختلف حرف می‌زنند که برای مدت‌ها روی میز بوده‌اند.
 
شکی نیست که برخی تفاوت‌های علم و فلسفه ناشی از روش‌های پژوهشی مختلفی است که هریک به‌کار می‌بندد. در حالی که فلسفه منوط به تحلیل و برهان است علم به داده‌ها می‌پردازد و به‌همین خاطر وقتی که دانشمندان به ارائه‌ی سخنرانی‌های پژوهشی دعوت می‌شوند، مجاز نیستند که به‌راحتی نظریه‌پردازی کنند، هر چند که این کاری جذاب باشد. برای دانشمندان ارائه‌ی یافته‌های مبتنی بر مشاهده به الزامی حرفه‌ای تبدیل شده و همین است که اگر در مقام یک دانشمندْ اسلایدهای پاورپوینتی نداشته باشید که آخرین دستاوردهای تجربی‌تان را به‌نمایش بگذارد، پس یعنی اصلا حرفی هم برای گفتن ندارید.
 
با در نظر گرفتن این تمایزها، دیگر کمتر غافلگیر می‌شویم از اینکه توافق بین فیلسوفان کمتر از توافق بین دانشمندان است. داده‌ها، داده هستند. اگر شما یافته‌هایی تجربی عرضه کنید، به اهداف خود رسیده‌اید. اما استدلال‌ها نقاط ضعف و گریزگاه‌های ویژه‌ی خود را دارند. به‌طور مشخص، استدلال‌های ساخته‌ی فیلسوفان، بخش‌های قابل تغییر فراوانی دارند و همین‌طور دامنه‌ای وسیع برای آنکه منتقدان هوشمند صغری و کبری آن را زیر ذره‌بین بگذارند. بر همین اساس، بحث و نزاعی دائم بین فیلسوفان جریان دارد، اما دانشمندان، به‌عکس، باید حرف‌های یکدیگر را بپذیرند.
 
شاید فکر کنید تفاوت در روش‌های پژوهشی، ناشی از تفاوت در موضوعات مورد مطالعه‌ی علم و فلسفه است و مثلا در حالی که مسائل فیزیک و شیمی همیشه با تحقیقات تجربی فیصله پیدا می‌کنند، روش‌های تجربی کمکی به حل مسائل اخلاق یا اختیار نمی‌کند. اما این تشخیص شما می‌تواند خطا باشد چرا که در دلِ علم نیز مسائل بسیاری است که به‌نحو تجربی نمی‌توان آن‌ها را مهار و مدیریت کرد، مثلا، تفسیر مکانیک کوانتوم یا تکامل غریزه‌ی فداکاری را در نظربگیرید. بله، این‌ها پرسش‌هایی تجربی‌اند، اما به‌سادگی به ‌راه‌حل‌های تجربی تن نمی‌دهند. مسأله این است که اگر چه ما همه‌ی راه‌حل‌های تجربی که می‌خواهیم را داریم، اما نمی‌توانیم به یک نظریه‌ی منسجم برای سازگار کردن آنها با یکدیگر برسیم. و بدین‌سان مسائل فلسفی درون علم نیز سربرمی‌آورند، همان‌طور که بیرون از محدوده‌ی آن.
 
تمایز واقعی بین علم و فلسفه مربوط به حوزه‌ی موضوعاتی آنها نیست، بلکه در جنس مسأله‌‌ی مورد بحث آنهاست. مسائل فلسفه، نوعا، در قالب یک تناقض مطرح می‌شوند. برای مثال، افراد می‌‌توانند تحت تأثیر اخلاقیات قرار بگیرند، در حالی که حقایق اخلاقی بخشی از یک نظام علّی نیستند. یا مثلا اختیار با موجبیت‌گرایی سازگار نیست، اما با اصالت تصادف هم سازگاری ندارد. ما می‌دانیم که دور میزی نشسته‌ایم که واقعی است، اما شواهد ما نمی‌تواند این فرض را هم رد کند که در یک شبیه‌سازی رایانه‌ایِ ماتریکس‌طور دور این میز ننشسته‌ باشیم. ما در مواجهه با چنین معماهایی محتاج روش‌هایی فلسفی هستیم تا گره افکارمان را بگشایند. گاهی یک‌جای کار می‌لنگد، اما مطمئن نیستیم مشکل کجاست، آنگاه لازم است فرض‌هایمان را، که بیشتر وقت‌ها هم شامل چیزهایی است که ازشان بی‌خبر بوده‌ایم، مدون کنیم و به دست تحلیل نقادانه بسپاریم.
 
دلیل اینکه چرا مسائل فلسفی می‌توانند در حوزه‌های علمی نیز رخ نشان دهند همین است که خودِ نظریه‌های علمی نیز می‌توانند به تناقض دچار شوند. بسته‌ی موج کوانتومی باید رُمبِش کند، اما این برخلاف قوانین فیزیک است. فداکاری نباید در تکامل ادامه پیدا کند، اما می‌کند. و اینجاست که روش‌های فلسفی فراخوانده می‌شوند. ما باید بفهمیم که تفکر ما در کجا دارد به بیراهه می‌رود تا سپس بتوانیم پیش‌فرض‌های نظری‌مان را غربال کرده و کاستی‌ها را پیدا کنیم.
 
دیوید پاپینیو DAVID PAPINEAU
مترجم: علی مسعودی