- ب ب +

درنگی بر زندگی مادری مهربان و فرمانده‌ای مقتدر

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای دو سال قبل در جریان دیدار اعضای کنگره شهدای همدان با اشاره به نام بانوی مبارز و فعّال، مرحوم خانم مرضیه‌ی دبّاغ وی را نمایشگرِ حقیقت زن در جامعه‌ی اسلامی دانستند و فرمودند: «بنده همیشه روی کارهای هنری برای شهدا خیلی تکیه کرده‌ام. ایشان علی‌الظّاهر با مرگ طبیعی از دنیا رفتند، لکن مثل شهدا میمانند. همین یک مورد میتواند مضمون و محتوای چندین کارِ هنریِ فعّال باشد؛ یعنی تصویر زن در نظام اسلامی. تهمت «زن‌ستیزی» دشمن به انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ــ که این تهمتی است که اینها از اوّل انقلاب، با [وجود] این ‌همه زنان برجسته‌ای که در انقلاب ظهور کردند و قبل از انقلاب وجود نداشتند، میگفتند ــ همیشه وجود داشته؛ خب در مقابل این تهمت، یک نمونه از کار هنری بر محور زنان برجسته‌ی انقلابی در فعّالیّتهای انقلابی، مرحوم خانم دبّاغ است.» ۱۴۰۲/۰۷/۰۵

اگر ممکن است خودتان را برای مخاطبان ریحانه معرفی بفرمایید.
* بسم الله الرّحمن الرّحیم. بنده راضیه میرزادباغ، فرزند بزرگ خانواده‌ی دباغ هستم. مادرم با نام‌های «مرضیه حدیدچی»، «خواهر طاهره» و «خانم دباغ» معروف هستند، ایشان با عنوان‌هایی از قبیل «فرمانده سپاه» و «مسئول جمعیت دفاع از مردم مظلوم فلسطین» یکی از کسانی بودند که مطمئناً در مبارزات انقلاب و بر ما بانوان تأثیرگذار بوده‌اند. پدرم آقای محمدحسن میرزادباغ هستند. بنده متولد ۱۳۳۵ هستم و دارای هفت خواهر و برادر که یکی از عزیزان‌مان در سال ۶۲ به صلاح خداوند این دنیا را ترک کرد، آن هم در سن هجده‌سالگی. اکنون شش خواهر و یک برادر هستیم که الحمدلله همه تلاش کردیم که در راستای این انقلاب حرکت کنیم.
 
* از چه زمانی احساس کردید مادرتان با دیگران متفاوت است یا زندگی شما با خانواده‌های معمولی فرق دارد؟
* واقعیت این است که ما تقریباً از همان کودکی متوجه این مطلب شدیم، به‌خاطر این‌که زمانی که مادر شروع به روشنگری برای جامعه کردند، مسافرت‌های متعدد داشتند. این مسافرت‌ها زمینه‌ای قبلی داشت؛ یعنی مادر زمینه‌سازی خانواده‌ای را انجام داده بودند که قرار است این خانواده همیشه بزرگ‌تر بالای سرش نباشد. این تربیت‌ها و کارهایی که در داخل خانواده انجام داده بودند باعث می‌شد که الحمدلله وقتی مادر هم نبودند، زندگی به همان روالی که هنگام حضورشان بود ادامه پیدا کند.
 
* می‌توانید نمونه‌هایی از این تفاوت‌ها را برایمان توضیح بدهید؟
* ما یک نظم خاصی داشتیم که مادر برایمان حاکم کرده بودند. معلوم بود که هر کدام از خواهرها یا حتی داداش، در روزهای مختلف هفته چه وظیفه‌ای دارند. هفته هفت روز است و هر کدام از ما بنا بر سن‌مان مسئولیت‌هایی در خانه داشتیم.

مادر واقعاً نظم داشت و برای اداره‌ی این جمع برنامه داشت، دو نکته را می‌توانم به‌عنوان خاطره بگویم. یکی اینکه اول هفته، مثلاً امروز شنبه، معلوم بود چه کسی باید صبحانه را آماده کند، چه کسی ناهار را بپزد، ظرف‌های ظهر را چه کسی باید بشوید. یعنی دقیقاً مثل یک برنامه‌ی مدرسه، ما برنامه‌ریزی داشتیم.

یا یک اتفاق دیگر که شاید بیشتر تربیتی و اعتقادی بود این است که ما هفته‌ای یک روز در خانه‌مان کلاس قرآن داشتیم. مادر مربی بودند و بسته به سن‌مان قرآن و رساله داشتیم. من گاهی این را در برخی مجالس نقل می‌کنم؛ واقعاً آنچه الان در ذهن‌های ما ماندگار شده و بسیاری از مسائل احکامی را می‌توانیم به همدیگر یا دیگران کمک کنیم، مثل همان «العِلمُ مِنَ الصِّغَرِ کالنَّقشِ فی الحَجَرِ»(۱) است. این‌ها و خیلی چیزهای دیگر از اختلافاتی بود که ما میان زندگی خودمان و زندگی دیگر پدر و مادرها می‌دیدیم؛ اینکه بنیان خانواده‌ها چه‌طور است و بنیان خانواده‌ی ما چه‌طور. البته نمی‌خواهم خدای‌ناکرده بگویم بقیه‌ی خانواده‌ها هیچ برنامه‌ای نداشتند.

* از دیگر ویژگی‌هایی که باعث می‌شد مادر و خانواده‌تان با دیگران متفاوت باشند، چه مواردی بود؟
* ببینید، بالاخره وقتی یک بانویی می‌داند چه راهی را برای آینده‌ی زندگی‌اش انتخاب کرده و این تعداد فرزند دارد، برنامه‌ریزی‌اش طوری است که خودش را متفاوت جلوه می‌دهد. از سالی که مادر وارد مبارزه شدند یا مبارزه‌شان پررنگ شد، یا بعد از شهادت آیت‌الله سعیدی، زمانی که ایشان واقعاً جزو مبارزین طراز انقلاب اسلامی قرار گرفتند، آرام‌آرام زمینه‌ی زندگی خودشان را هم کمی متغیر کردند. این تغییرات در نگاه ما کاملاً محسوس بود. این‌طور نبود که در هر مهمانی حاضر شوند یا درون خانواده همیشه حضور یک مادر را داشته باشند. من گاهی می‌گویم مادر مجبور بوده یک‌سری از کارهای گذشته را زود انجام بدهد و برخی از کارهای آینده را دیرتر، به‌خاطر این‌که تلاش می‌کرد زمان‌هایی را که قرار بوده نباشد، به‌نوعی جبران کند.

* خانم دباغ چگونه هم به زندگی خانوادگی می‌رسیدند و هم به فعالیت‌های مبارزاتی؟
* مادر یک آدم سیاسی و یک آدم نظامی بود. وقتی می‌دانست قرار است نباشد، سعی می‌کرد از جهت محبّتی بچه‌هایش را اقناع کند. آن زنانگی‌ای را که خداوند در نهاد ما زن‌ها گذاشته هم نمی‌توانست نادیده بگیرد. به جرأت می‌توانم بگویم اگر توانستیم تمام دوران مدرسه‌ی دولتی را با حجاب برویم، به‌خاطر حمایت مادر بود. چون واقعاً نمی‌گذاشتند با روسری برویم و حتماً باید «فُکُل» بالای سرمان می‌بود. مادر آن فکل را روی روسری می‌زد و با قدرتی که از خودش نشان می‌داد و نظارتی که همیشه داشت، مدیر و ناظم مدرسه جرأت نمی‌کردند زیاد به حجاب ما ایراد بگیرند. اما در سال‌های ۵۵، ۵۶ و ۵۷، مادر کلاً نبودند و خارج از کشور بودند.
 
نکات ریز اما مهمی در زندگی مادر وجود داشت. وقتی خداوند هم به من فرزند دومم را داد و هم به خواهر سومم فرزند اولش را، بچه‌های ما تقریباً سه‌چهار ماه با هم اختلاف داشتند. مادر با اینکه قرار نبود شناخته شود یا معلوم بشود کجاست، برای هر دوی این بچه‌ها یک کادو گرفت. ببینید، آدم مبارز باید حواسش جای دیگری باشد؛ ولی مادرانگی‌اش را از دست نداده بود. آن حس زیبایی که خداوند در نهادش گذاشته بود، همان‌جا هم پرورش پیدا می‌کرد. دو لباس خیلی خوشگل برای این دو نوه از آنجا فرستادند و هنوز هم بعد از سال‌ها به‌عنوان یادگاری نگه داشته‌ایم.

مادر می‌دانست روزی می‌رسد که در کنار خانواده نباشد، لذا خیلی سفت و سخت در برخی مسائل عمل می‌کرد. همین سخت‌گیری‌ها باعث شد هر کدام از ما حقیقتاً انسان‌های مسئولیت‌پذیری بار بیاییم. الان بعد از گذشت پنجاه، شصت، هفتاد سال از سن‌مان، هر کدام از خواهرها هرجا که مشغول کار شدیم همیشه اولویتمان تربیت بچه‌هایمان بود. این هم جزو ارث خانواده است. چون تربیت بچه‌ها را اولویت می‌دانستیم، در جوانی هیچ‌کدام سر کار نرفتیم؛ همه‌چیز در خانه بود. اما بعدها هر کدام‌مان بسته به شرایط وارد کارهایی شدیم. مثلاً دو تا از خواهرها خیریه‌ی سیّار هستند؛ واقعاً صبح تا شب، شب تا صبح و تمام ایام سالشان در این مسیر طی می‌شود. یکی از خواهرها تنها خواهری است که رسماً به استخدام آموزش‌وپرورش درآمد؛ آن هم فقط به این خاطر که همسرش در ابتدای جنگ و اول انقلاب به اسارت نیروهای عراقی درآمد و نیروهای همدان تلاش کردند که خاله حکیمه (۲) را جایی مشغول کنند تا کمتر آسیب ببیند.

* مادر این مدیریت و شیوه‌ی تربیتی را چگونه به شما یاد می‌دادند؟
* ببینید، اصلاً هیچ کاری گفتاری نبود؛ یعنی اینکه مادر بیاید بنشیند در یک کلاس و بگوید «چرا» و «چگونه» نه. وقتی دارد احکام می‌گوید، اگر یک جایی برسد به مدیریتِ وقتِ نماز خواندن، آن گفتاری است. اما آنچه بچه‌ها یاد می‌گیرند، آن چیزی نیست که می‌شنوند؛ آن چیزی است که می‌بینند. وقتی خودشان کارشان را درست انجام می‌دادند و از ما هم کار درست می‌خواستند، یعنی چه؟ یعنی دارند مدیریت و مسئولیت‌پذیری را یاد می‌دهند. و این در وجود همه‌ی ما شکر خدا نهادینه است. از همان کوچک‌ترین‌مان ــ آن بچه‌ی سه‌ساله‌ای که وقتی مادر زندانی شدند سه سال داشت ــ این رفتارها دیده می‌شد. حالا یک نکته در مورد خواهرم که فوت کردند بگویم و بعد از خانواده بیرون برویم. ما سعی می‌کردیم خاله انسیه و خاله آمنه را که یکی چهار ساله شده بود و یکی هنوز مدرسه نرفته و شش‌ساله بود، مراقبت کنیم که کمتر به زندان ببریم.

* ایّامی است که مادر در زندان بودند؟
* بله، هنوز رژیم منحوس شاهنشاهی برقرار است و مادر و خاله رضوانه در زندان قصر بند زنان زندانی هستند. ما تلاش می‌کردیم که خاله انسیه، خاله آمنه و دایی محمد را کمتر ببریم. بچه بودند و روحیه‌ی آسیب‌پذیرتری داشتند. اما مادر بود و دلش می‌خواست بچه‌ها را ببیند. بچه‌ها هم گاهی ابراز دلتنگی می‌کردند. وقتی رفتیم، پاسبانی که دم در بود گیر داد که خاله آمنه نمی‌تواند با چادر داخل بیاید. همیشه اجازه می‌داد اما آن روز گفت نمی‌شود. خاله آمنه ــ یک دختر شش‌ساله ــ گفت: «خب باشد، من نمی‌روم مادرم را ببینم.» برگشت بیرون. آیا این تربیت را می‌شود با گفتار به کسی تعلیم داد؟ در خانواده یاد گرفته که دیدن مادرش ــ با اینکه برایش آرزو و حسرت است ــ اگر قرار است با کنار گذاشتن چادر باشد، خب مادرش را نمی‌بیند. این‌طور نیست که چادر را راحت از سرش بردارد.
 
در خانواده از این اتفاق‌ها زیاد بود؛ از این رفتارهایی که مادر قبلاً آموخته بود و ما در جهت پس دادن درس بودیم. من گاهی می‌گویم ما بعضی از الگوهایمان را آن‌قدر از دسترس دور می‌کنیم که بچه‌ها و جوان‌ها فکر می‌کنند اصلاً نمی‌شود شبیه آنها شد. در حالی که امثال خانم دباغ، با کمی تفاوت، هم الگودهی دارند و هم الگوپذیری. یعنی وقتی مادر با تمام رفتار و حرکات و سکنات و اعمالش یک الگو به جامعه تحویل می‌دهد یعنی چه؟ یعنی اینکه بقیه‌ی زنان، بقیه‌ی بانوان، بقیه‌ی دختران هم می‌توانند شبیه او شوند، بسته به شرایط و موقعیت امروز خودشان. یک روزی لازم بود با رژیم منحوس شاهنشاهی مبارزه شود، آن‌قدر شاه سرسپردگی به بیگانه داشت که باید برای مردم روشنگری می‌شد. خب، این وظیفه را خانم دباغ و امثالشان با رفتن به شهرستان‌ها، مجامع، مساجد، مدارس ــ که آن روزها حتی مساجد هم به‌زور امکان فعالیت داشتند چه برسد به مدارس ــ انجام دادند. شکر خدا این روشنگری به جامعه رسید و انقلاب ۵۷ اتفاق افتاد.

اما امروز وظیفه چیز دیگری است. امروز وظیفه‌ی زن مسلمانِ انقلابیِ ایرانی همراهی و همگامی با نظام است. اگر کمبود و کاستی و کوتاهی هست، رساندن به گوش مسئولین است. و اگر از دست خودمان برمی‌آید، برداشتن قدمی برای جبران آن. یعنی چه؟ یعنی داریم «دباغ‌گونه» وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم.
 
* با توجه به اینکه مادر بیشتر آموزه‌ها را در عمل منتقل می‌کردند، می‌خواهیم بدانیم با وجود مسئولیت‌های سنگین ایشان، رفتارشان در خانه چگونه بود؟ مهربانی، تعامل با بچه‌ها و فضای خانه چه حال و هوایی داشت؟
* در آن دوران، مادر همان‌قدر که یک فرمانده‌ی سپاه است و باید مقتدر باشد، همان‌قدر هم مهربان است. اگر بیرون یک مبارز است، داخل خانه یک مادر است؛ غذا می‌پزد، سفره می‌اندازد. البته همه‌مان همکاری می‌کردیم. مادر به‌عنوان فرمانده و بزرگ این خانه، چون قرار است تمام کارهایش آموزشی هم باشد، نمی‌آید بگوید «بچه‌ها نمکدان را باید اینجا گذاشت»، اما خودش نمکدان را همان‌جا می‌گذارد تا بچه یاد بگیرد. درست شد؟ یعنی باید اقتدار داشته باشد، هدایت داشته باشد و مهربانی‌اش را هم چنان خرج کند که در دل بچه‌ها بنشیند و آنها اقتدارش را بپذیرند.

مثلاً سرتاسر ماه رمضان، برای «روزه‌اوّلی»‌ها خانه‌ی ما یک شرایط خاص داشت. موقع سحر، مادر حتماً یک خوردنی مخصوص باید به آن بچه می‌داد، در طول روز مراقب بود دیگران اذیّتش نکنند، خواب و استراحتش را تنظیم می‌کرد. می‌گفت: «آمنه‌جان برو بخواب»، «ریحانه‌جان این کار را تو الان نمی‌خواهد بکنی، تو زبان روزه‌ای.» و برای افطار حتماً نان تازه می‌خرید، چون روزه‌ی اولی داشتیم. تقریباً هر سال یک روزه‌اولی داشتیم. پایان ماه رمضان، مادر یک نوع جشن خانوادگی کوچک می‌گرفت. نه اینکه کسی را دعوت کند، خود خانواده بودند. مادر ارزش می‌گذاشت برای بچه‌ای که برای اولین‌بار تمام ماه را روزه گرفته بود و حتماً برایش قطعه‌ای طلا می‌خرید. خانواده‌ی ما پولدار نبود؛ متوسط رو به پایین بودیم. اما به هر طریقی شده یک تکه طلای کوچک می‌خرید. خاطرم نیست برای هیچ‌کدام‌مان انگشتر خریده باشد؛ شاید از مدیریتش سرچشمه می‌گرفته. بالاخره انگشتر زینت آشکار است، اما النگو و آویز زینت پنهان‌اند؛ شاید برای همین انتخابشان می‌کرد.

این مثال فقط ماه رمضان است؛ چیزهای مشابه زیادی بود. زمانی که همه با هم سرخک یا آبله‌مرغان گرفتیم. خانه‌ی ما یکی‌یکی و با فاصله می‌گرفتند، و مادر واقعاً کار و زندگی‌اش تعطیل شده بود. باید یکی را دکتر می‌برد، یکی را می‌آورد، رسیدگیِ داخل خانه، دوا، استراحت، هزار چیز دیگر اتفاق می‌افتاد. یک ماه کامل درگیر بود. یکی از خواهرها هم خیلی سخت‌تر مریض شد و هم خودش اذیت شد و هم مادر. این چیزها از نظر دور نمی‌ماند؛ اینها مهربانی‌هایی است که انجام شده. و این همان چیزی است که خدا در درون هر زن گذاشته؛ آن محبّتی که نمی‌شود رویش سرپوش گذاشت. حتی اگر رئیس‌جمهور یک کشور هم باشید، فرزندتان را فراموش نمی‌کنید. در خانه‌ی ما هم همین بود؛ همان مهربانی مثل بقیه‌ی خانه‌ها بود، اما کنار آن اقتدار هم بود، مدیریت هم بود، تدبیر هم بود.
 
* کمی از رابطه‌ی مادر و پدر برایمان بگویید، این‌که در تصمیم‌های سیاسی و اجتماعی چقدر هم‌نظر بودند و نظر پدر برای مادر چه اهمیتی داشت؟
* ببینید، به قول خودِ مادر، بابا یک «همراهِ همیشگی» بود. ولی این‌طور نبود که فکر کنید حتماً در همه‌ی مسائل هم‌نظر بودند؛ بالاخره هر آدمی برای خودش ایده‌ها و تفکرات خاصی دارد. در عین حال که پدر هم حقیقتاً یک انسان انقلابی بود و در گذشته‌های دورتر، قبل از ازدواج با مادر، جزو هیئت مؤتلفه بود. منتها توانایی‌ها و نوع عمل و رفتار در همه‌ی آدم‌ها متفاوت است. پدر من در عین این‌که آدم انقلابی بود و خیلی از نوارها و اعلامیه‌های حضرت امام را تکثیر و پخش می‌کرد، اما زمینه‌ی مبارزاتی‌اش مثل مادر نبود. این شاید از آن تفاوت‌ دیدگاه‌ها باشد؛ تفاوت، نه اختلاف. چون آدم‌ها با هم متفاوت‌اند در عین این‌که می‌توانند کنار هم زندگی کنند و از بودن کنار هم استفاده ببرند، ولی مثل هم نیندیشند. مادر و پدر در خیلی از قسمت‌ها مثل یکدیگر فکر و عمل می‌کردند. اما پدر اهل مبارزه‌ی بیرونی نبود. مادر با آن جسارت و اقتداری که داشت، یک نوع مبارزه‌ی دیگر را در پیش گرفت.

یک نکته‌ی دیگر هم هست: خیلی از زمینه‌های تربیتیِ خودِ انسان، در مسیر زندگی‌اش تأثیر می‌گذارد. مثلاً پدر در تمام طول زندگی‌اش تکثیر اعلامیه‌ها را ادامه داد؛ حتی در جایی که برایش خطر داشت. در یک شرکت به‌عنوان حسابدار کار می‌کرد، اما چون دستگاه تایپ در اختیارش بود، بعد از اتمام کار، شب‌ها با کاغذهای باطله‌ی شرکت که دورریز بود ــ یا گاهی کاغذ می‌خرید ــ اعلامیه‌ها را همان‌جا تکثیر می‌کرد. یعنی کار بی‌خطرِ مطلقی هم نبود. اما باز هم مثل مادر، آن زمینه‌ی مبارزاتیِ فعال و علنی را نداشت.

در مورد مادر یک مسئله‌ای هست؛ از تقریباً سال‌های ۱۳۴۵، ۱۳۴۶ مسیر زندگی‌شان کمی متفاوت شد. علتش چه بود؟ یکی از علت‌ها باز هم زمینه‌سازیِ پدر بود. وقتی مادر به تهران آمد، در مقایسه با شهر کوچکی که قبلاً در آن بودند ــ شهری که در آن، پدر و مادرِ خود در عین فرهنگی‌بودن، برای خانواده و مخصوصاً دخترها محدودیت‌هایی قائل بودند؛ طوری که بعضی از خاله‌ها با تأخیر مدرسه رفتند و بعضی‌ها اصلاً نرفتند ــ احساس کرد تهران جای پرواز است. روح جست‌وجوگرش، که از بچگی همراهش بود، اینجا میدان پیدا کرد. می‌بیند جواب سؤال‌هایی را که در ذهن دارد، می‌تواند با رفتن این‌طرف و آن‌طرف پیدا کند. می‌بیند همسری خدا به او عنایت کرده که مانع او برای بیرون رفتن نیست. اینها همه مهم است. پدر وقتی می‌بیند این روحِ عطش و طلب در مادر هست، با او همکاری می‌کند؛ مثلاً استاد خوانساری را پدر به مادر معرفی می‌کند، زمینه‌ی رفتن به مسجد آیت‌الله مرتضوی در یکی از مساجد میدان خراسان را پدر فراهم می‌کند، رفتن پیش آیت‌الله سعیدی را هم باز پدر زمینه‌سازی می‌کند.

پدر برای نماز به مسجد آیت‌الله سعیدی می‌رفته، پشت تریبون می‌شنود که ایشان می‌فرمایند از هفته آینده برای خانم‌ها کلاس خواهیم داشت. پدر این را به خانه منتقل می‌کند. اینها برای سال‌های ۱۳۴۳، ۱۳۴۴، ۱۳۴۵ است. از حدود سال ۱۳۴۵، مادر عملاً وارد مبارزه می‌شوند، چون با شهید آیت‌الله سعیدی آشنا می‌شود و در آن کلاس‌ها شرکت می‌کند. روحیات شهید سعیدی را خوب می‌شناسند و با حضرت امام رحمه‌الله هم همان‌جا آشنا می‌شوند. همه‌ی اینها زمینه‌ساز می‌شود تا مسیر زندگی مادر به سمت مبارزه سوق پیدا کند؛ جایی که می‌فهمد اگر زندگی فقط خوردن و خوابیدن و گشتن و بچه‌داری باشد، آخر و عاقبتی ندارد. از اینجا به بعد، مادر با خودش فکر می‌کند که نمی‌شود به یک تربیت معمولیِ خودبسنده اکتفا کرد؛ آنچه از خانه‌ی پدری آورده و آنچه همراه همسرش یاد گرفته، دیگر کافی نیست.

تمام این زمینه‌ها را پدر فراهم کرده بود، اما در مبارزات علنی، خودش هیچ‌وقت حاضر نشد. و مانع مادر هم نشد. هیچ‌وقت نگفت «بس است، ول کن، این حرف‌ها را کنار بگذار»، با اینکه می‌دید ما هم چه سختی‌هایی می‌کشیم. پدر حسابدار یک شرکت در شیراز بود، ماهی یک یا دو بار به مدت دو سه شب تهران می‌آمد و برمی‌گشت. همان وقت‌هایی هم که می‌آمد، تلاش می‌کرد یک کار تربیتی انجام بدهد. یک جمله از پدرم بگویم. خانه‌ی ما یک خانه‌ی کوچک بود، دو تا اتاق پایین، دو تا اتاق بالا داشت؛ یک خانه‌ی قدیمی با آجرهای قرمز. هر وقت پدر می‌خواست برود، روی آجر سوم یا چهارم دیوار کنار پله‌ها می‌زد و می‌گفت: «بچه‌ها، این آجرِ اصلیِ زیرِ این دیوار نیست، مواظب باشید این دیوار نریزد.» شاید بعضی از ما آن موقع نمی‌فهمیدیم، اما بزرگ‌ترها می‌فهمیدند؛ یعنی وقتی مادر نیست، مواظب این خانه و این بچه‌ها باشید که خدای‌نکرده این خانواده از دست نرود.

این چیزها ممکن است در خیلی از خانواده‌ها اصلاً اتفاق نیفتد؛ یعنی پدر و مادر با هم هماهنگ و همراه باشند، اما در تربیت بچه‌ها با هم یگانه نباشند. در آن صورت، زمینه‌ای فراهم نمی‌شود که بچه‌ها رشد مترقّی و متعالی پیدا کنند. از طرف مادر یک‌طور می‌شنوند، از طرف پدر جور دیگر. این دوگانگی تربیت، شخصیت بچه را چه در کودکی و چه در آینده، وقتی باید تصمیم‌های مهم بگیرد، زیر سؤال می‌برد. اما این اتفاق در خانه‌ی ما نیفتاد. به جرأت می‌گویم وقتی ما بچه بودیم دعوا یا مشاجره‌ی پدر و مادر را نشنیدیم.
 
* مادر چطور و در چه شرایطی توسط ساواک دستگیر شد و شما از کجا متوجه این اتفاق شدید؟ آیا در دوران زندان امکان ملاقات با ایشان را داشتید؟
* زمینه‌ی مبارزاتی مادر و همکاری با دانشجوهای دانشگاه شریف ــ که آن روز فکر می‌کنم اسمش دانشگاه آریامهر بود ــ و دانشگاه علم و صنعت، باعث این اتفاق شد. اینها کسانی بودند که با مادر کار می‌کردند. خودِ این ارتباط‌ها زمینه‌ی دستگیری مادر را فراهم کرد. آنها تعدادی‌شان دستگیر شدند و بعضی‌هایشان هم از خانه‌ی ما دستگیر شدند و در نهایت کار به دستگیری مادر هم کشید. وقتی دستگیر شدند، جلوی چشم خودِ ما بود. آمدند خانه و مادر را بردند. خب، بچه‌ها می‌گفتند: «مامانمان را کجا می‌برید؟» و گریه و زاری و از این حرف‌ها. آنها هم می‌گفتند: «چند تا سؤال می‌پرسیم و زود برمی‌گردد.» ولی خب خودتان می‌دانید، هم دادگاه‌های متفاوتی که داشتند و هم بعضی چیزها که به دست آمد؛ مثلاً بعضی از امور را دانشجوها گردن مادر انداختند، بعضی چیزها را مادر گردن آنها انداخت. اینها همه سیاست‌بازی‌هایی بود که ظاهراً بین خودشان قرار گذاشته بودند که تا جایی که می‌شود کاری کنند که ساواک چیز خیلی پر و پیمانی از آنها به دست نیاورد.

اما در نهایت برای مادر حکم زندان بریدند، برای خاله رضوان هم همین‌طور. دفعه‌ی اول اصلاً به زندان نکشید؛ در «کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری» نگهشان داشتند و از همان‌جا آزاد شدند. به‌خاطر این‌که بدن مادر عفونت شدید گرفته بود و ساواک فکر کرده بود که ایشان در زندان فوت می‌کنند و بعد یک مجسمه‌ی قابل پرستش برای انقلابیون و ملّت می‌شوند. به خیال خودشان او را آزاد کردند که بیرون زندان از دنیا برود. الحمدلله این‌طور نشد. با بستری‌کردن در بیمارستان و دکتر و دوا و این چیزها، مادر سلامت شدند. نامردها دوباره آمدند و ایشان را بردند، و شد «روز از نو، روزی از نو». این دفعه دیگر در کمیته‌ی مشترک خیلی نماندند؛ چون آن دورانِ دادگاهی و... را گذرانده بودند و این‌جا تقریباً زندانشان بریده شده بود. بعد به زندان قصر منتقل شدند. خاله رضوان هم همین‌طور؛ شکنجه‌هایشان تمام شده بود و ایشان هم به زندان قصر منتقل شد. از وقتی رفتند زندان قصر ـ اوایلش نه، ولی کم‌کم ـ به ما اطلاع دادند که ایشان اینجا هستند؛ اگر می‌خواهید برای دیدنشان بیایید. اگر اشتباه نکنم، فکر می‌کنم روزهای شنبه بود؛ که مثلاً از ساعت هشت صبح تا یازده می‌توانستیم ملاقات برویم. بعضی چیزها را هم گفته بودند که می‌شود برایشان برد.

* در آن ملاقات‌ها، شرایط جسمی و روحی مادر چطور بود؟ وضعیت ایشان در زندان قصر چگونه به نظر می‌رسید؟
* شرایط جسمی‌اش را نپرسید! چون وقتی مادر از کمیته‌ی مشترک ضد خرابکاری، به زندان قصر منتقل شد، در اثر شکنجه‌ها کلاً مریض‌احوال بود. وقتی می‌آمد، با آن پوششی که داشت مثلاً یکی از همین پتوهای سربازی را روی سرش می‌انداخت، دولا دولا راه می‌رفت. برای ما که نسبتاً بزرگ‌تر بودیم، این صحنه یک ذره قابل تحمل‌تر بود؛ برای همین هم دلمان نمی‌خواست خاله انسیه و خاله آمنه و دایی محمد را هر دفعه ببریم که این حال و روز مادر را ببینند. برای هم‌سلولی‌ها هم، که هم سالن داشتند و هم اتاق، طبیعتاً مهم بود که این مریضی منتقل نشود؛ چون ظاهراً عفونی بود. متأسفانه این ناراحتی عفونی تا آخر عمر همراه مادر بود. تازه ما اولش نفهمیدیم؛ بعد از یکی‌دو سال از انقلاب، سازمان انتقال خون متوجه شد. وقتی مادر برای خون دادن رفته بودند، ایشان را دوباره خواستند؛ نه اینکه فکر کنید منظورشان شخصِ خانم دباغ بوده، صاحب این خون را می‌خواستند. به مادر گفته بودند که در خون شما یک حساسیت خاصی هست؛ باید مواظب باشید بعد از این، اگر بیمارستان رفتید، از فلان چیز استفاده نکنید، لباس رنگی نپوشید؛ یعنی همین رنگ‌دانه‌ها برای جسم و خون مادر آزاردهنده شده بود. حالا دقیقاً چه اتفاقی افتاده بود، خدا می‌داند.

بنابراین مادر تلاش می‌کرد با دیدن ما زیاد اظهار ناراحتی یا بیماری نکند؛ اما همان «دولا دولا آمدنِ»ش کافی بود تا بفهمیم حال و روزش اصلاً خوب نیست. با این حال، دلمان به چند چیز گرم بود؛ اول اینکه رضوانه آنجا بود. فکر می‌کردیم وقتی یکی از بچه‌ها کنار مادر است، اگر احتیاج به کمک داشته باشد، این خودش یک دلخوشی است. یک دلخوشی دیگر هم اخلاق مادر با آدم‌های دوروبرش بود، یعنی هم‌سلولی‌ها. این‌طور نبود که فقط با نیروهای مذهبی کنار بیاید یا فقط با آنها مراوده داشته باشد. اصلاً این‌جور نبود.

* خانم دباغ چگونه با رفتارهای خود بر زندانی‌های دیگر تأثیر گذاشته بودند؟
* ببینید، وقتی فردی در جایی است که همه‌ی آدم‌ها ممکن است هم‌عقیده و هم‌جهت او نباشند، رفتارهاست که اثر می‌گذارد. مادر زنی بود که نه هم‌سن آنها بود، نه جوان؛ خودش هم مریض‌احوال بود. اما اگر یک نفر از زندانی‌ها مریض می‌شد، مادر سعی می‌کرد از او پرستاری کند؛ حالا آن فرد ممکن بود ضد دین باشد، کمونیست باشد، مجاهد باشد... این رفتارها روی آنها اثر می‌گذاشت. شاید به قول خانم خیّر ــ که در یکی از برنامه‌های تلویزیونی‌شان گفته بودند ــ آن نوع مراوده‌ای که بچه‌های غیرمذهبی، کمونیست و مجاهد با خانم دباغ داشتند، با هیچ‌کدام از ماها نداشتند. ما همه بچه‌مذهبی و مبارز بودیم؛ اما تأثیری که مادر روی گروه‌های دیگر می‌گذاشت، چیز دیگری بود. این برمی‌گردد به تدبیر مادر. خوب می‌دانست زندان جایی نیست که بگویی «من، منم و تو، تویی». باید بگویی: «من مایم، تو هم مایی». چون زمان، زمان مبارزه است؛ زمان جدا کردن و مرزبندی نیست. البته که حتی اگر بیرون هم می‌آمدند، باز هم زمانِ جداکردن نبود. اما متأسفانه رهبرانشان بعد از آزادی از زندان و بعد از پیروزی انقلاب شروع کردند مقابل انقلاب و اسلام و حضرت امام ایستادن؛ و آن‌وقت بود که «مجاهدین» تبدیل شدند به «منافقین».

مادر با این دسته هم با قدرت برخورد می‌کرد؛ اما هم‌زمان از آنها استفاده هم می‌کرد. در کمیته از او می‌خواستند: «بخوان! بنویس! امضا کن!» و مادر می‌گفت: «من سواد ندارم.» هر کاری کردند، گفت سواد ندارد. در اسناد کمیته، زیر دست‌خط‌های بازپرس نوشته شده که چون ایشان سواد ندارد، متن را من نوشتم و امضا یا انگشت‌زدنش از ایشان است. بعد مادر، با همان سادگی همیشگی‌اش، گفت: «اگر اشکالی ندارد به من سواد یاد بدهید؛ یک‌ذره خواندن و نوشتن یاد بگیرم.» همین حرف، خودش شد زمینه‌ی دیگری برای آشنایی و صمیمیت بیشتر میان مادر و دخترهایی که در آن‌جا بودند؛ چه مذهبی، چه غیرمذهبی.

* گفتید مادر در زندان با گروه‌های مختلف حتی کمونیست‌ها رابطه برقرار می‌کردند. آیا خاطره‌ای دارید که نشان بدهد این ارتباط چه تأثیری روی آن‌ها گذاشته بود؟
* ببینید، وقتی آن دختر کمونیست شروع می‌کند به سواد یاد دادن به مادر، کم‌کم با مادر «یگانه» می‌شود؛ یعنی می‌بیند با اینکه از نظر فکری خیلی فاصله دارند، اما رفتارهای مادر اصلاً شبیه تصورش از یک زن مذهبی نیست. بعد آرام‌آرام به این نتیجه می‌رسد که این فاصله‌ی فکری آن‌قدرها هم که خیال می‌کرده زیاد نیست. کم‌کم می‌بیند که اگر عقاید خودش را درست‌تر بکند، می‌تواند حتی به سمت عقاید خداپرستانه بیاید. واقعاً چند نفرشان همین مسیر را رفتند؛ آمدند به سمت بچه‌های مذهبی و الحمدلله جزء مبارزین مذهبی شدند. این اتفاقات کجا می‌افتاد؟ در زندان. جایی که نه جایی برای شادی است، نه فرصتی برای نفس‌کشیدن، نه دیداری، نه جشن و نه حتی هوای آزاد. یک جا که فقط خفقان و آزار و اذیت است. اما همین دوستی‌ها و رفاقت‌ها، یک شادی درونی برای امثال مادر و امثال آن دخترها ایجاد می‌کرد؛ شادی‌ای که فقط از جنس انسانیت است.

* پس برای خانم دباغ مبارزه بعد از زندان تمام نشد. بعد از پیروزی انقلاب چه کردند و کجا بودند؟
* حضرت امام روز ۱۲ بهمن تشریف آوردند ایران. مادر به‌علت آسیبی که پایشان دیده بود بیمارستان بودند. حاج احمد آقا به ایشان گفتند دکترها اجازه ندادند سوار هواپیما شوید؛ بمانید با گروه بعدی که قرار است وسایل را جمع کنند و منتقل کنند، با آنها بیایید. این مسئله مادر را خیلی آزار داد. این‌طور که یادم می‌آید، فکر می‌کنم ۱۶ اسفند مادر به ایران آمد. یکی دو روز هم با بچه‌ها و خانواده دیدارها تازه شد؛ بالاخره چند سال نبودند. بعد دلشان هوای چه کسی را می‌کند؟ مرادشان را. به منزل حضرت امام می‌روند که هم خانم و بستگان داخلی را ببینند و هم خود امام را. حضرت امام می‌آیند بیرون و به مادر می‌فرمایند: «برو سیر بچه‌هایت را ببین، حالا نمی‌خواهد هیچ کاری بکنی.» ببینید، این جمله می‌توانست زمینه‌ی سوءاستفاده باشد؛ یعنی اگر کسی نگاه ظاهری داشته باشد، فکر می‌کند امام دارند می‌گویند «استراحت کن، لازم نیست کاری کنی». اما مادر همان‌جا می‌فرمایند: «مبارزه با شاه تمام شده، سازندگی که تمام نشده. سازندگی تازه شروع شده.» می‌فرمودند: «نهالی است که تازه کاشته‌ایم؛ هرس می‌خواهد. و مادر همه‌ی این کارها را کرد. اگر قرار شد مربی تربیتی و پرورشی در مدارس تهران یا کل ایران نیروهای زبده‌ی اسلامی باشند، این کار حقیقتاً توسط مادر و دستیاران‌شان در اردوگاه فرهنگی باهنر در شمال تهران انجام شد. هر تابستان، چند استان نیروهای آموزش‌وپرورش‌شان را می‌فرستادند اینجا؛ دو یا سه ماه روی آن‌ها کار می‌شد تا نیروهای پرورشیِ قوی تربیت شوند. بعد اگر خاطرتان باشد، شهید بزرگوار رجایی این طرح را به مدارس منتقل کرد.

* در آن سال‌هایی که مادر در لبنان، سوریه، فلسطین و عربستان رفت‌وآمد داشتند، دقیقاً چه کارهایی انجام می‌دادند و نقششان چه بود؟
* مثلاً فرستادن اسلحه یکی از کارها بود. البته نه برای همه، فقط برای نیروهایی که آموزش دیده بودند و حواسشان بود که فرمان حضرت امام «مبارزه‌ی غیرمسلحانه» است؛ اما برای داشتن اقتدار، «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ»(۳) لازم است. هم این و هم شکل‌دهی و برنامه‌ریزی برای نیروهای انقلابی و مبارزانی که در داخل کشور فعالیت می‌کردند؛ و از آن طرف آموزش‌هایی که قرار بود برای آینده‌ی همین مملکت ببینند.

مادر بیشترین آموزش‌ها را در سوریه، لبنان و فلسطین یاد گرفتند. شاید پذیرفته‌شدنش در نوفل‌لوشاتو را مرهون همین آموزش‌ها باشد. زمانی که حضرت امام از عراق راهیِ کویت می‌شوند. حضرت امام را نمی‌پذیرند. امام با مشورتِ بعضی‌ها راهی فرانسه می‌شوند و روستای نوفل‌لوشاتو را برای اقامت انتخاب می‌کنند. این هم با مشورت است؛ چون حضرت امام نه شناختی نسبت به آن‌جا دارند و نه مناسب است که بی‌گدار به آب بزنند یا جایی مستقر شوند که آزار و اذیت بیشتری برایشان فراهم شود. بعد از این‌که حضرت امام آن‌جا مستقر می‌شوند، مادر هم خودش را فی‌الفور می‌رساند. پلیس فرانسه دقیقاً نوفل‌لوشاتو را تحت نظر می‌گیرد و می‌گوید برای خانه هم باید پلیس زن بگذاریم. حضرت امام مخالفت می‌فرمایند و مادر را معرفی می‌کنند. پلیس می‌گوید باید ایشان را امتحان بکنیم، اگر قابل بودند، چشم. مادر را امتحان می‌کنند و قبول می‌کنند که به‌عنوان یک زنِ محافظ، داخل بیت حضرت امام با این مجموعه همراهی و همکاری کند. اما از آن‌جایی که مادر همیشه روح بلندپروازی دارد و راضی نیست فقط یک‌جا بنشیند، در کارهای بیرونی هم کمک می‌کند.

این کارها برای مادر فقط افتخار ظاهریِ «حفاظت از بیت حضرت امام» نبود؛ چای‌ریختن برای حضرت امام و خانمشان، هم‌صحبتی، پذیرفتنِ الگو از امام و خانواده‌شان، همه‌اش برایش مهم بود. روح حاج‌احمدآقا شاد، یکی از مشاوران بسیار زبده‌ی حضرت امام بودند و هم خودشان و هم خانمشان ارتباط نزدیکی با مادر داشتند. اینها چیزهایی است که مادر به‌عنوان یادگار آن دوران در ذهنش نگه داشت و بعد قرار بود در زندگی خودش پیاده کند. از این‌جا به بعد دیگر مسئولیت‌هایش شروع شد: بسته‌هایی که برای حضرت امام می‌آمد، خریدهایی که باید انجام می‌داد، همنشینی با بعضی از کسانی که برای دیدار امام می‌آمدند و باید به‌قول معروف از «فیلتر» مادر رد می‌شدند، و بعضی اتفاقات دیگر؛ مثل گل بردن به خانه‌ی همسایه‌ها به مناسبت جشن کریسمس. اینها چیزهایی بود که از نظر حضرت امام دور نمی‌ماند، اما اجرای همه‌ی آن پای مادر بود. امام خودشان که نباید چنین کارهایی می‌کردند و دلشان هم می‌خواست یک «جنس لطیف» با همسایه‌ها برخورد داشته باشد. عین این جمله را به مادر گفته بودند که: شنیدم خارجی‌ها از گل خیلی خوششان می‌آید و لذت می‌برند؛ برای عید کریسمس برایشان یک شاخه گل و شکلات ببرید درِ خانه‌شان. فقط تبریک نباشد؛ به ایشان بگویید عید را تبریک می‌گوییم و بگویید بابت این مدت که ما این‌جا بودیم و برای شما سر و صدا و آزار ایجاد شده، ما را ببخشید. یک رهبر با آن عظمت، که اگر دست بلند کند آمریکا می‌لرزد، برای جایی که شاید بودنش باعث ازدحام جمعیت و سر و صدا برای دیگران شده، این‌قدر با خضوع و خشوع کسی را می‌فرستد که عذرخواهی کند.

* بعد از پیروزی انقلاب، خانم دباغ چگونه به فرماندهی سپاه همدان رسیدند؟ چه ویژگی‌ها و مهارت‌هایی باعث شد چنین اعتمادی به ایشان شود؟
* حضرت آیت‌الله خامنه‌ای آن روز عضو شورای انقلاب بودند که انقلاب را هدایت و حمایت می‌کردند تا هر چیزی سر جای خودش بنشیند. این شناختی را که این مجموعه از مادر داشتند، و شهید محراب آیت‌الله مدنی که در همدان تشریف داشتند و ایشان هم یکی از مبارزین مهم و بزرگ انقلاب بودند، همه باعث شد روی مادر شناخت کافی و وافی وجود داشته باشد.

ایشان آموزش‌های لازم، آموزش‌های چریکی، آموزش‌های مبارزاتی را در فلسطین، سوریه و لبنان دیده‌اند. حالا که به ایران رسیده و انقلاب به پیروزی رسیده، وقتِ پیاده‌کردن آن آموزش‌هاست. این یک طرف مسئله است؛ طرف دیگر، شناختی است که نیروهای مبارز ــ چه تهرانی، چه همدانی ــ از مادر دارند و آن حمایت‌هایی که هم از تهران می‌شوند، هم از جانب آیت‌الله مدنی. این حمایت‌ها باعث می‌شود که مادر بتوانند سپاه همدان و سپاه غرب را سر و سامان بدهند؛ که البته سپاه غرب خیلی زود فرمانده‌ی خودش را پیدا می‌کند. بالاخره همان‌طور که نیروهای مبارز بیکار ننشسته بودند و تلاش می‌کردند این جامعه شکل بگیرد و اتفاقات درست بیفتد، این‌جا هم همین‌طور بود.

اینجا بخش خیلی جدی از زندگی مادر است. شما پرسیدید چطور می‌شود که ایشان چنین مسئولیتی می‌گیرند. خب این شناخت‌ها و آموزش‌ها هست و معلوم است مادر این توانایی‌ها را دارد. از طرفی، نوع برخورد خودش هم مهم است؛ یعنی مادر ثابت می‌کند که نیامده بنشیند خانه. کارهایی را که مادر بعد از پیروزی انقلاب داشتند، اولینش همان فرماندهی سپاه غرب و همدان است؛ غرب، شکر خدا، نیروهای خودش را پیدا می‌کند و از همدان جدا می‌شود، همدان هم همین‌طور. یکی از عزیزانی که ما اصرار داریم حتماً نامش را ببریم، سردار همدانی است. سردار همدانی جزء نیروهای اولیه‌ای است که به سپاه همدان می‌پیوندد و باور کنید تا روز آخری که مادر در قید حیات بودند، اگر ایشان می‌آمدند دیدن مادر ـ چه در بیمارستان، چه در منزل ـ با چه تعظیم و تکریمی ادای احترام می‌کرد. هنوز به زبان می‌آوردند که «خانم دباغ فرمانده‌ی من است.» خودش یک فرمانده شده بود، جزو اولین شهدای مدافع حرم است.
 
کم‌کم این نیروها جای خودشان را در سپاه همدان پیدا می‌کنند؛ می‌شوند شاکله‌ی اولیه‌ی سپاه همدان و مادر هم فرمانده‌شان است. فکر نکنید چون از جانب حضرت امام و آیت‌الله خامنه‌ای (به عنوان عضو شورای انقلاب) و از طریق آیت‌الله شهید سیداسدالله مدنی حمایت می‌شوند، کار تمام است؛ نه، مردم همدان هم باید ایشان را بپذیرند تا بتواند کار کند. مردم همدان بسیار انسان‌های شریفی‌اند؛ مبارز در میانشان بی‌نهایت بود. می‌خواهم بگویم از نظر جمعیتی اگر یک‌دهم تهران جمعیت داشتند، به تعداد تهرانی‌ها مبارز داشتند. ما همان موقع هم آنها را می‌شناختیم؛ بعضی‌هایشان الان هم در قید حیات‌اند، بعضی هم شهید شدند یا بعد از انقلاب خدمت کردند و بعد از دنیا رفتند.

یادم هست همان موقع که مادر فرمانده سپاه بودند، دخترشان داشت بچه به دنیا می‌آورد؛ نمی‌گفت حالا من فرمانده‌ام، خودتان تا حالا چه کار می‌کردید، الان هم همان کار را بکنید! به خاله ریحانه گفت: بیا، حدأقل سر این یکی که هستم خودم حضور داشته باشم. از آن طرف به من گفت طبق معمول بیا خاله ریحانه را جمع کن، ولی زیر نظر خودم، در خانه‌ی خودم. من هم دو تا بچه داشتم. من بودم برای «رَتق و فَتق» امور، اما نظارت مادر، چون خودش حضور داشت. ببینید، فرمانده سپاه است، باید مقتدر باشد؛ هست. اما وقتی پا در خانه می‌گذارد، قرار است «مادر» باشد و مادر است. به من می‌گوید بیا کمک، ولی باز هم زیر نظر خودش که وقتی هست، بخشی از کارها را خودش انجام بدهد.

این‌ها گذشت تا دوران سپاه همدان تمام شد و مادر برگشت تهران. در این فاصله، از جاهای مختلف به ایشان پیشنهاد می‌شود برای نمایندگی مجلس ثبت‌نام کنند. ثبت‌نام کردند، حمایت هم شدند و دو دوره نماینده‌ی مردم تهران در مجلس شورای اسلامی شدند. از نگاه ما که داخل خانواده بودیم و نامه‌های مادر را می‌دیدیم، چیزی که برداشت می‌کردیم این بود که خیلی تلاش کرد مسائل داخل خانه و بیرون خانه‌ی خانم‌ها را جدی بگیرد، به آن اهمیت بدهد، پیگیری کند و پاسخ بدهد. در مجلس هم برای بیمه و خیلی چیزهای دیگر پیگیری کرد. این دو دوره‌ی نمایندگی هم گذشت. بین سپاه همدان و نمایندگی، کارهای دیگری هم بود: همین امور تربیتی آموزش‌وپرورش، و سرپرستی زندان زنان تهران. هرجا قرار بود منشأ کاری باشد، باور کنید تلاشش را تا آخرین لحظه می‌کرد که آن کار درست انجام شود. همان زمان امور تربیتی، ما می‌دیدیم چطور تلاش می‌کند زبده‌های تربیتی ــ چه روحانی، چه پزشک، چه خانم، چه آقا ــ را بیاورد برای تربیت این نسل؛ در کلاس‌ها شرکتشان بدهد تا این بچه‌ها، وقتی فردا قرار است در مدارس بشوند «امور تربیتی»، انسان‌های زبده و کارآمدی باشند.

* از میان نیروهایی که در امور تربیتی زیر نظر مادر آموزش می‌دیدند، نمونه‌ای یادتان هست که تلاش‌هایشان به ثمر رسیده باشد؟
* آن نیروها آن‌قدر نازنین تربیت شدند که اصلاً نرسیدند به این مرحله که مربی امور تربیتی بشوند؛ آموزش‌وپرورش روی هوا زدشان برای مدیریت مدارس تهران. فراوانند، خیلی زیاد. بعضی‌هایشان الان دیگر تقریباً همه بازنشسته شدند؛ تا آن‌جایی که با ایشان ارتباط داریم، اکثرشان دوران خدمتشان تمام شده. اما رفتند و واقعاً «روی دست» دیگران کار کردند؛ یعنی توانمند بودند و موفق شدند. و البته این را هم بگویم: این فقط هنر مادر نبود. این نیروها هم خودشان ظرفیت داشتند؛ فکر نکنید همه‌چیز را باید به پای مادر بگذاریم. اما مجموعاً آن نیروها خیلی خوب رشد کردند؛ البته ریزش هم داشتند، فکر نکنید همه‌شان به قول معروف پرورش پیدا کردند. اما بیشترشان تربیت شدند و تقریباً به سراسر ایران هم فرستاده شدند. حالا می‌آییم سرِ بخش دومی که مادر سرپرستی زندان زنان قصر را برعهده داشتند. این بخش برای خودِ ما هم سنگین بود و هم آموزشی.

* چرا سرپرستی زندان زنان برای مادر سنگین بود و چه تجربه‌ای در آن دوران داشتند؟ اگر ممکن است یک نمونه از اتفاقاتی که روی مادر اثر گذاشت را تعریف کنید.
* یک‌جورهایی به مادر بی‌احترامی می‌شد؛ چون بعضی‌ها فکر می‌کردند این کار «دونِ شأنِ» مادر است. فکر می‌کردند مادر همیشه باید کار تربیتی بکند. مادر همان‌جا داشت کار تربیتی می‌کرد. کسی که از بیرون نگاه می‌کرد و نوع نگاهش کوتاه و نازل بود، زندان را فقط «زندان» می‌دید. اما مادر می‌گفت: «آقا، اینجا بزرگ‌ترین زندان تربیتیِ ایران است.» امروز زندان‌ها بخش‌های آموزشی، کاری و مسیرهای اصلاحی دارند اما آن روزی که مادر سرپرست زندان زنان تهران بود، اصلاً این خبرها نبود. مادر در واقع یک دانشگاه آن‌جا تأسیس کرد. برایشان کار درست کرد، کلاس گذاشت؛ گاهی گروه نمایش دعوت می‌کرد. زندانی‌ای که غیر از خمودگی و آزار روحی چیزی نداشت، بعد از دو سه ماه زیر نظر مادر، نمی‌دانید چه شادابی و نشاطی پیدا کرده بودند.

* چه شد که مادر برای بردن پیام تاریخی امام به گورباچف انتخاب شدند؟ چرا امام چنین مسئولیت مهمی را به ایشان سپردند؟
* بله. زنی که خودش را توانسته حقیقتاً از همه جهت هم پرورش بدهد و هم نشان بدهد، برای همین است که حضرت امام به او اعتماد می‌کنند؛ به‌عنوان سفیری برای رساندن پیامِ وحدانیت به سرزمین کفر. چرا حضرت امام این کار را می‌کنند؟ چون ما می‌دانیم حضرت امام هیچ‌وقت بی‌تدبیر کاری نمی‌کنند. این جمله از حضرت امام است که می‌فرمایند زن‌ها باید در تصمیم‌گیری‌های درست و کلان کشور مشارکت داشته باشند.

یعنی زن هم باید در تصمیم‌گیری و در رساندن این فرمان الهی به سرزمین کفر شریک باشد. به هر سه عزیز بزرگوار گفته شده بود وصیت‌نامه‌هایتان را بنویسید؛ معلوم نیست با شما چه کنند. چون درست است که شوروی به ما «در باغ سبز» نشان می‌داد، اما معلوم نبود پشت پرده بین این دو ابرقدرت شوروی و آمریکا چه اتفاقاتی می‌افتد. حضرت امام حتی این پیش‌بینی را کردند و توسط حاج احمد آقا به گوش این‌ها رساندند که وصیت‌نامه‌هایتان را بنویسید؛ با اطمینان بروید، امّا فکر هر اتفاقی را بکنید. دیگر آن اتفاق افتاد و الحمدلله رفتند و با سرافرازی برگشتند. فرمان حضرت امام هم حقیقتاً بعد از چند ماه ــ شاید به سال نکشید ــ همان‌طور که امام فرموده بودند، به حقیقت پیوست. به گورباچف گفته بودند این نظام ماندنی نیست؛ این سیاستی که شما دارید ماندنی نیست و باید به وحدانیت رو بیاورید. فهمیدیم وقتی حضرت امام چیزی را بیان می‌کنند، حقیقتاً «خدایی» است.

* چه شد که مادر وارد مسیر مبارزات لبنان و فلسطین شدند؟ چه پیوندی میان ایشان و این جریان شکل گرفت؟
* ببینید، وقتی مادر را در بیمارستان بستری کردند، نیروهای انقلابی ایشان را ابتدا به عربستان منتقل کردند. چون آن زمان لبنان، فلسطین و سوریه هنوز درگیر مسائل و مشکلات خودشان بودند. جنوب لبنان همان‌طور بود؛ هم شهید آیت‌الله صدر و هم شهید چمران هنوز در حال سازندگی بودند. هنوز «امل» جای خودش را سفت و محکم پیدا نکرده بود، هنوز سیّدحسن نصرالله این‌قدر مقتدر و مقاوم در مقابل مسائل اسرائیل و صهیونیست نشده بود. آن منطقه هنوز نیاز به تکمیل مبارزه داشت؛ و آدم‌هایی که باید این مسیر را یاد می‌گرفتند، توسط مبارزین خودمان به آن‌جا منتقل می‌شدند. یعنی مادر زمان طولانی‌ای در عربستان نماند. احتمالاً برای پرواز و خارج‌کردنش از کشور، اول عربستان را انتخاب کرده بودند. بعد که به این کشورها رفتند، آن اتفاقاتی که باید در زندگی‌شان می‌افتاد شروع شد: آموزش دیدن، همکاری با مبارزین، ادامه دادن مبارزه در خارج از کشور. شاید تاریخ هنوز این‌ها را برای شما روایت نکرده. یا شاید خیلی‌هایمان اهل تاریخ نیستیم. تاریخی که گاهی اوقات از شبکه‌های ماهواره‌ای بی‌منطق برای ما می‌گویند. تاریخ را از زبان آنها می‌شنویم.

* مهم‌ترین خاطره و یادگار مادر در وجود شما چیست؟
* مادر در زمینه‌ی اجتماعی هم خودش را خیلی پرورش داد و هم باعث پرورش دیگران شد. در خیلی از بانک‌های شهرستان‌ها دیدیم مادر حساب بانکی دارد؛ پول در آن نیست، ولی در آن شهر حساب دارد. بعد که کمی تحقیق کردیم، فهمیدیم از سال ۴۶ هر جایی که مبارزین شروع به مبارزه می‌کردند، برای این‌که بشود آنها را حمایت کرد و از سراسر ایران می‌خواستند یک حسابی به فلان نام و فلان شماره در آن شهر باز کنند و ماهی یک بار، دو ماه یک بار، مبالغی به آنجا واریز شود تا مبارزین حمایت شوند. دیدیم مادر و پدر از این دفترچه‌ها زیاد دارند؛ متأسفانه بعضی از این دفترچه‌های بانکیِ مادر و پدر را جزء معدوم‌شده‌ها قرار دادند و از بین بردند؛ حالا الحمدلله یکی‌دو تایش مانده. این‌ها برای بخش مبارزین بود.

در خانواده‌ی بزرگ ما هیچ عروسی‌ای اتفاق نمی‌افتاد مگر این‌که مادر در آن دخیل باشد. نمی‌گویم آدم پولداری بود؛ ولی بی‌پول هم نبود. آن‌قدر بود که بتواند مثلاً یک فرش ماشینی هدیه بدهد، یا کمی از هزینه‌ی ازدواج را کمک کند. خانه‌خریدنِ نوه‌ها برایش خیلی مهم بود؛ اگر نوه‌ای می‌خواست خانه بخرد، حتماً در حد توان کمک می‌کرد. این‌ها در سطح خانواده. حالا بیاییم در سطح جامعه. رئیس دفترشان در همدان یک خانم بود، می‌گفت: «ما این‌جا بیشتر شبیه یک خیریه‌ایم تا دفتر نماینده؛ مدام باید خدمات اجتماعی بدهیم، مدام باید مردم ضعیف را حمایت کنیم. این شبیه دفتر نماینده‌ی مجلس نیست.» چون یک دوره هم مادر نماینده‌ی مردم همدان بودند. تهران خیلی دفتر و دستک نداشتند؛ چون خود مجلس شورای اسلامی دفترهای مختلف داشت و بقیه‌ی کارها هم از خانه انجام می‌شد. اما در همدان دفتر واقعی بود؛ مردم مراجعه می‌کردند و همکارانی هم آنجا بودند.

مادر تا وقتی جان داشت، هیچ‌وقت از کمک‌کردن، کارکردن و همراهی‌کردن با دیگران کوتاهی نمی‌کرد. این هم در یکی‌دو تا از خواهرها خیلی پررنگ است. اما با افتخار می‌گویم مدیریتش در همه‌مان جاری است.

* پس مادر در شما زنده‌اند و ادامه دارند.
* بله. می‌خواهم بگویم اگر مادر یک آدم خموده‌ای بود، شاید در ما هم این‌طور نمی‌شد. هم خودِ خواهرها معتقدند که در این بخشِ زندگی، مادر در من پررنگ‌تر است تا بقیه؛ اما همان‌طور که اولش گفتم، هر ژنی به یکی‌مان رسیده و آن «مدیریت» الحمدلله به همه‌مان رسیده؛ در من هم خیلی فعال است.

* روحشان شاد باشد.
* این‌که فکر کنیم چون ایشان مادر من است، و این‌ها را می‌گویم، نیست. ایشان یکی از سرمایه‌های این انقلاب است و جانش و توانش را برای این انقلاب گذاشته. حالا من بچه‌اش باشم یا نباشم، فرقی نمی‌کند؛ به گردن من دین دارد، همان‌طور که همه‌ی شهدا و خدمتگزارانی که این انقلاب عظیم را رقم زدند به گردن من دین دارد.
 

  امام على علیه‌السلام: آموختن دانش در خُردسالى، همچون نقشى است که بر روى سنگ کنده شود.
۲) در این گفت‌وگو خواهران خانم میرزادباغ با عنوان «خاله» و بردار ایشان با عنوان «دایی» خطاب شده‌اند.

 سوره انفال، آیه ۶۰