- ب ب +

برای حزب‌الله حاج قاسمِ علم باش

سه هفته از شهادت سیّد گذشته بود، بیست‌وهشتم مهر ۱۴۰۳، به دفتر دکتر محمّدمهدی طهرانچی برای ضبط خاطراتش رفته بودیم که تصویر دیدار با سیّدحسن نصرالله را بهانه کردیم و از آن دیدار پرسیدیم. دوست داشت خاطره‌ی آن سفر را به جلسه‌ی دیگری موکول کند که دست‌نوشته‌هایش را نیز همراه داشته باشد، امّا سماجت ما موجب بیان بخشی از خاطرات شد. در طول نزدیک به نُه ماهی که برای ضبط خاطرات به سراغش می‌رفتیم، هر بار دنبال نوشته‌های آن جلسه و تکمیل مباحث بودیم و آن‌قدر این جلسه به تعویق افتاد که با عروج او پس از ترور در بیست‌وسوّم خرداد ۱۴۰۴ توسّط اسرائیل، دیگر صدای آسمانی‌اش برای گوش ما غریبه شد. آنچه پیش رو است، شرح مختصری است که شهید دکتر طهرانچی از دیدارش در سال ۱۴۰۱ با شهید سیّدحسن نصرالله برایمان گفت.

این متن در ویژه‌نامه «مسیر نصرالله» به مناسبت سالگرد عروج حضرت حجت‌الاسلام‌والمسلمین سیّدحسن نصرالله منتشر شد و حالا و پس از شهادت رهبر شهید انقلاب و انتشار نامه بیعت رزمندگان حزب‌الله با رهبر جدید انقلاب و پاسخ ایشان در اختیار کاربران قرار گرفته است.
 
* از آغاز سفر بگویید.
* من از اینجا که رفتم، با همان هواپیما در بیروت پایین آمدیم. من تحویل حزب‌الله بودم. بچّه­‌ها و محافظین خودم که بودند، محافظین و بچّه­‌های حزب‌الله هم بودند و قوی­تر از این‌ها بودند، مسلّح بودند و ماشین زرهی­ داشتند. همه چیز کامل بود. در یکی از خانه­‌های امن بودیم و به هتل نرفتیم.
 
* رفتن به ملاقات ایشان با سختی همراه بود؟
* ما از چهار مرحله گذشتیم. روزی که قرار داشتیم، مرحله‌ی اوّل، ما را با ماشین بردند. گفتند بیشتر از پنج نفر نمی­توانید بیایید. سیّدعبدالله بود، من بودم و شش نفر شدیم که یک نفر اضافه داشتیم، گفتند خیلی خب. ماشین اوّل پرده داشت و ما در قسمت پرده­‌دار نشستیم. مراقبت در ماشین دوّم دیگر جدّی­تر بود، کلّش محصور بود و بیرون را نمی­دیدیم. ماشین سوّم و ماشین چهارم هم به همین منوال بود. ما زیرزمین به زیرزمین چهار مرتبه ماشین را عوض کردیم. یک ساعت طول کشید. ماشین می­‌آمد در سطح شهر مدام می­چرخید، دوباره می­رفت زیرزمین؛ باز می‌­آمد بالا می­چرخید و دوباره می­رفت پایین. چهار مرحله این اتّفاق افتاد، راننده‌­ها جدا می­شدند و تحویل بعدی می­شدیم. دیگر به جایی رسیدیم، سوار آسانسور شدیم و بالا رفتیم. یک آپارتمانی بود که سیّد آنجا منتظر ما بود. ملاقات انجام شد و دوباره ما آمدیم و همین مراحل صورت گرفت تا به ماشین آخر خودمان در جایی که پارک بود رسیدیم. این اسرائیلی‌های نامرد خیلی از این مکان­ها را پیدا کردند.
 
* به نظرتان ممکن است با پردازش کلان‌داده‌ی موبایل­ها باشد؟
* بله، موبایل و دوربین­های شهری. آنالیز هوش مصنوعی خیلی ساده است. شما وقتی Big Data داری، کافی است بدانی این شخص آن روز ملاقات شده است؛ به آن روز برمی‌گردی و کلّ اطّلاعات آن را درمی‌آوری که این به آن زیرزمین رفته است، حالا از اینجا به بعد نبوده است و هر ماشینی را که بیرون می‌­آید، شما دوباره برمی‌گردانی. البتّه ما موبایل نداشتیم، ولی دوربین شهری باید باشد.
 
* پیجرها هم که مکان‌یاب ندارند.
* ما هیچ وسیله‌ای نداشتیم، خالیِ خالی بودیم. البتّه دوربین شهری را اگر با موبایل یا پیجرها مَچ کرده باشند، می­توانند. ظاهراً دوربین شهری­شان هم دست آن‌ها است. بعد، ماهواره هم هست؛ ماهواره‌ی جاسوسی در حدّ شماره‌پلاک را هم می­دهد.
 
* دیگر ورودتان به اتاقشان بدون موانع بود؟
* بله. یک پسری ما را از آسانسور بالا برد، سیّد به استقبال آمد. یک واحد آپارتمانی عادی ساده، ولی آدم محو سیّد بود. استقبالِ خیلی گرمی بود، با آن چهره‌ی خندان که یعنی خوش آمدید؛ خیلی احوالپرسی کرد. مذاکراتی که داشتیم، هم‌زمان با چهل‌سالگی تأسیس حزب‌الله بود. سیّد اوّلِ جلسه به دکتر ولایتی سلام رساند و از مرحوم شیخ‌الاسلام یاد کرد و گفت که چگونه حزب‌الله چهل‌ساله شد و دکتر ولایتی با مرحوم شیخ‌الاسلام در راه‌اندازی حزب‌الله خیلی مؤثّر بوده‌اند.
 
* اوّلین دیدار با سیّد بود؟
* اوّل یک جلسه با سیّدهاشم صفیّ‌الدّین داشتیم، جلسه‌ی دوّم هم با سیّدحسن بود. خیلی مناسبات رسمی نداشتیم. ایشان یک تعبیری کرد که «تو برای ما حاج قاسم در حوزه‌ی علم باش». البتّه این نقل نشود.
 
* از سر تواضع گفتید نقل نشود؟
* نه، از سر اینکه بالاخره من برای اسرائیل موضوع هستم. اگر کاری بخواهم بکنم، نبایستی مطرح بشود. معلوم بود که تمام بیوگرافی من را کامل دارد. راجع به نگاهش به علم، نگاهش به تأسیس دانشگاه برای حزب‌الله و همین‌طور رابطه‌ی ما با آن‌ها مفصّل صحبت کردیم. بعد، سیّد به من گفت که من نمی­توانم مجوّز دو دانشگاه را بگیرم؛ مجوّز یک دانشگاه را بیشتر به من نمی­دهند که آن را هم به نام «معارف» گرفته‌ایم؛ حالا دیگر شما بیایید در این قالب کار کنید. جلسه‌ی خیلی شیرین و خوبی بود. شاید کسی راجع به موضوع نگاه سیّد به دانشگاه و علم و مانند این‌ها کار نکرده باشد. ایشان علوم انسانی ما را خیلی دقیق تعقیب کرده بود.
 
* چه کسانی در جلسه بودند؟
* در جلسه، سیّدعبدالله صفیّ‌الدّین و رئیس دانشگاه معارف هم بودند؛ منتها رئیس دانشگاه معارف عرب بود و اصلاً فارسی متوجّه نمی­شد.
 
* شما فارسی حرف می‌زدید؟
* ما مترجم نداشتیم و یک ساعت و نیم فارسی صحبت می­کردیم. سیّد هم فارسی صحبت می‌کرد؛ خیلی قشنگ، خیلی بلیغ و بدون نقص، فارسی را صحبت می­کرد؛ فارسی‌­اش زیبا بود.
 
* جایی که قرار بود دانشگاه شود، در این موضوعاتِ جنگ آسیب دید؟
* خبر ندارم. زمین آنجا را دادند که در منطقه‌ی ضاحیّه نیست، بیرون ضاحیّه است که قبل از جنگ، بچّه‌­هایشان داشتند برای تهیّه‌ی نقشه می‌­آمدند.
 
* یعنی هنوز ساختِ آنجا شروع نشده بود؟
* نه، هنوز شروع نشده بود؛ تازه داشتیم مقدّمات را انجام می‌دادیم. قرار بود بیایند تا من آزمایشگاه­‌ها را طرّاحی بکنم که دیگر به جنگ خورد و الان یک سال است که جنگ است. البتّه در این مدّت با هم ارتباطاتی داشتیم، ولی خب دیگر ساخت متوقّف شد.

قرارداد همکاری بیست‌وپنج‌ساله بین من و صفیّ‌الدّین به صورت غیابی امضا شد، امّا من دیگر نرفتم؛ البتّه نه به لحاظ پروتکل، بلکه به لحاظ حسّاسیّت‌ها دیگر نرفتم؛ و‌گر‌نه من جایی که لازم بشود می­روم. سفر خیلی خوبی بود. نگاهشان به علم را آنجا می­شود دید. باید نوشته‌هایم را بیاورم.
 
* حالا غیر از مواردی که یادداشت کرده‌اید، نکته‌ای در خاطرتان هست که بخواهید تعریف کنید؟
* آن جلسه، جلسه‌ی خیلی سنگینی بود. ما سعی کردیم همه چیز را بنویسیم. حرف­‌های جدّی‌ای زده شد. مثلاً یک خاطره‌­ای را خود سیّد نقل کرد که خیلی مهم بود. می‌گفت اوّل که من آمدم، همه‌ی بچّه­‌های شیعه یا کارگر بودند یا در حوزه‌ی خدمات شهری کار می‌کردند؛ ولی الان کنکور که برگزار می­شود، از حزب­‌های دیگر به من می‌گویند که در بین ده نفر اوّل، یک جای خالی برای الکساندر یا عثمان بگذار؛ یعنی همه شده‌اند فاطمه، حسن، محمّد و حسین. می­گفت الان ده نفر اوّل کنکور بچّه­‌های شیعه هستند. در این سی سال، جامعه‌ی تخصّصی لبنان روی دست شیعه است و جامعه‌ی شیعه از جامعه‌ی کارگری به جامعه‌ی تخصّصی ارتقاء پیدا کرده است. این را خودش باافتخار نقل می­کرد. آن‌ها الان یک نسلی هستند که بچّه­‌های شیعه دارند بهترین پزشک­‌ها و بهترین مهندس­‌ها می­شوند.

آنجا مباحث طایفه‌ای خیلی زیاد است. شما وقتی به آنجا می­روید، این مفهوم را می‌فهمید. رقابت سیاسی و جایگاهی در لبنان مسیحی مارونی و شیعه و سنّی خیلی معنادار و پُررنگ است. یک روستا شیعه و یک روستا مسیحی است؛ با هم دعوا ندارند، ولی رقابت دارند.
 
* چون همه چیز هم تقسیم‌بندی شده است، پُررنگ­ترش می‌کند.
* بله؛ آخر افق شیعه رئیس مجلس است، سنّی رئیس دولت است، رئیس‌جمهور هم مسیحی است. این در ذهن‌هایشان خیلی پُررنگ است.
 
* رفتن شما به پیشنهاد حزب‌الله بود یا از طریق دانشگاه آزاد بود؟
* دانشگاه آزاد در گذشته یک شعبه­‌ای در بیروت داشته است که در زمان آقای جاسبی درست شده بود. به این شعبه اشکالات زیادی وارد بود و نتوانسته بود از دولت لبنان مجوّز رسمی بگیرد. وقتی که من آمدم، به‌شدّت دنبال این بودم که آن را اصلاح کنم. مرحوم شیخ‌الاسلام را به عنوان مسئول میز لبنان گذاشتیم و ایشان هم مأمور شد که این کار را جمع‌وجور کند. ایشان در همان موقع رفت با سیّدحسن نصرالله ملاقات کرد. سیّد آنجا نکاتی را گفت؛ گفتند حاضر هستند این کار را بکنند. یعنی دانشگاه آزاد مسئله‌ی لبنان بود.

خب ما بعدش آمدیم و شروع به جمع کردن آن اشکالات کردیم. بعد از این ارتباطات، ما مرحله‌ی اوّل را جمع کردیم و مرحوم شیخ‌الاسلام معاون بین‌الملل من شد، امّا ایشان فوت کردند. ما با منطقه ارتباطات داشتیم؛ ما در افغانستان و عراق هم بودیم، در لبنان هم بایستی به یک جایی می­رسیدیم. برای این بحث، ما جلسات مستمرّی با سیّدعبدالله صفیّ‌الدّین داشتیم که چه باید کرد، آن‌ها هم به ما گفتند که هر‌چه سیّد بگوید. آن جلسه نقطه‌ی عطف سیاست‌گذاری این شد که دانشگاه چه باید بکند. قبلش هم رئیس دانشگاهشان اینجا آمد. ما با رئیس دانشگاه­ معارف جلسه­‌ی مفصّلی گذاشتیم. بعد از این ملاقات­، گفتند خودت بیا که من رفتم و در آن ملاقات هم که سطح بالا بود، ما مهمان حزب‌الله بودیم و من کسی را به غیر از حزب‌الله ندیدم، حتّی سفارتخانه‌ی ایران هم نرفتم. رابطه‌ی ما و حزب‌الله در این حد بود. لذا ما رفتیم و صحبت­ها را کردیم و بعد از آن هم کارها را جلو بردیم.
 
* از قبل تصوّری داشتید که در جلسه که می­روید، چه می­شود؟
* خیلی دوست داشتم بروم. بالاخره من بزرگان را زیاد دیده‌ام و با بزرگان زندگی کرده‌ام. یک مقداری کرونا بود و من ملاحظه‌ی سیّد را خیلی داشتم، ولی دیدن سیّد برای من خیلی شیرین بود. من امام را بارها دیده بودم، آقا را بارها از نزدیک دیده بودم، با حاج آقای رئیسی مأنوس بودم، بزرگان و علما را دیده بودم. آن صلابت و معنویّتی که در سیّد بود، یک صلابت و معنویّت کاملی بود که به جان آدم می­نشست؛ یعنی ملاقاتش برای من عادی نبود. از آن مقدّمات که بگذریم، دیدن ایشان وقتی وارد اتاقی می­شدی که یک اتاق ساده بود و فقط خودش بود و هیچ کس دیگری نبود، خیلی دلنشین بود، خیلی به‌یادماندنی بود.

یک تعبیری یکی راجع به آیت‌الله بروجردی می­کرد که می­گفت ایشان یک گوشه‌­ای نشسته است و از عالم غافل است، ولی عالم در دستش است. سیّد هم یک کسی است که همه‌ی جهان عرب در دستش است، همه چیز در دستش است. این تعبیر زیبایی بود. من در این چیزها خیلی سخت‌سلیقه هستم و آدم­های کمی در دلم می­نشینند. خدا حاج آقا مجتبیٰ تهرانی را رحمت کند! شما می­دانید بالاخره کسانی که حاج آقا مجتبیٰ را دیده‌اند، هر کسی در دلشان نمی­نشیند و ذهنشان در همان چهار کلام اوّل، یاد حاج آقا مجتبیٰ می­‌افتد؛ ولی سیّد با همه‌ی وجود دل آدم را تسخیر می­کرد.