لبنان و سراب سازش
در میانهی جنگ آنگاه که اخبار و روایتهای گوناگون اوج میگیرند و خیز بر میدارند و حتی برخی متخصص رسانهای را در خود غرق میکنند - اخبار و روایتهایی که بعضاً حتی صحت و سقمشان هم مشخص نیست - سخن گفتن و روایت کردن از واقعیات، آنگونه که هستند نه آنگونه که دشمن آن را بازنمایی میکند، اهمیت و ضرورتی مضاعف پیدا میکند. البته نه به شکل آنچه که در هجوم اخبار و اطلاعاتی میبینیم و امکان رمزگشایی آنها برای مخاطب مشخص نیست بلکه به شکلی که اولویتها را به شیوهای منطقی برای مخاطب مشخص کند، ارتباط منطقی میان پدیدهها را تشریح کرده و توجه مخاطب به سمت و سویی رهنمون شود که در حالت عادی چندان مد نظر قرار نمیگیرند. چهارصد و نوزدهمین شماره «صدای ایران»، تقدیم میشود به روح مطهر، شهید حجت سعیدآبادی، از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی که در جنگ تحمیلی سوم در اثر حمله آمریکایی-صهیونی در جزیره بوموسی به شهادت رسید.
لبنان و سراب سازش
شیخ نعیم قاسم، دبیرکل حزبالله لبنان، در سخنانی به مناسبت بیستمین سالگرد پیروزی مقاومت در سال ۲۰۰۶ بر رژیم صهیونیستی، سخنان مهمی در مورد اهمیت مقاومت و پیامدهای نگاه دولت مبنی بر سازش با صهیونیستها داشت. اهمیت اصلی این سخنان در طرح یک پرسش بنیادی درباره آینده لبنان است: آیا امنیت، حاکمیت و استقلال این کشور میتواند از مسیر توافق و سازش با اسرائیل تأمین شود یا آنکه بدون وجود یک قدرت بازدارنده، هر توافقی در نهایت به افزایش فشار بر لبنان و خدشهدار شدن استقلال آن منجر خواهد شد؟
تجربه دو دهه گذشته پاسخ روشنی به این پرسش داده است. جنگ ۲۰۰۶ نقطهای تعیینکننده در این معادله بود. آن جنگ نشان داد که اسرائیل با محاسبات سیاسی و دیپلماتیک از اهداف خود عقبنشینی نمیکند، بلکه زمانی حاضر به پذیرش محدودیت و عقبنشینی میشود که هزینه ادامه تجاوز برایش افزایش یابد. به همین دلیل، مهمترین میراث جنگ ۲۰۰۶ را نمیتوان صرفاً در پایان یک درگیری نظامی خلاصه کرد. مسئله اصلی، شکلگیری یک معادله بازدارندگی بود که به لبنان امکان داد در برابر فشارهای نظامی اسرائیل از موقعیت قویتری برخوردار باشد.
در این چارچوب، انتقاد شیخ نعیم قاسم از مسیر سازش دولت لبنان را باید در یک مسئله بزرگتر فهم کرد: آیا میتوان بدون قدرت از حقوق خود دفاع کرد؟ تجربه منطقه نشان داده است که توافق سیاسی زمانی میتواند ضامن امنیت باشد که طرفین از قدرت و اراده کافی برای اجرای آن برخوردار باشند. در غیر این صورت، توافق از یک ابزار دیپلماتیک به ابزاری برای تحمیل خواستههای طرف قدرتمند و اشغالگر تبدیل میشود.
در مورد رژیم صهیونیستی نیز دقیقاً همین مسئله صادق است. رژیم صهیونیستی بنای سیاست خود را بر اشغالگری و حمله به کشورهای منطقه گذاشته است و به همین دلیل، وارد شدن در هر گونه توافق یا دل بستن به هر تفاهمی با این رژیم بسیار احمقانه و ناشی از سادهاندیشی است. این رژیم هرگاه احساس کند طرف مقابل به صورت منفعلانه وارد مذاکره میشود و ضعف طرف مقابل را میبیند، دقیقاً همان نقطه را به عنوان آغاز تشدید فعالیتهای اشغالگرایانه میبیند.
مشکل سازش دقیقاً همینجاست. اگر اسرائیل احساس کند طرف مقابل توان یا ارادهای برای مقابله با نقض تعهدات ندارد، توافق دیگر به معنای پایان تجاوز نخواهد بود. ممکن است به صورت مقطعی و نمایشی، جنگ چند روزی متوقف شود، اما فشار سیاسی، تهدید نظامی، اشغال مناطق، محدودیتهای امنیتی و دخالت خارجی ادامه پیدا میکند. بنابراین، «صلح بدون بازدارندگی» به جای آنکه امنیت تولید کند، وابستگی ایجاد میکند.
بنابراین، مسئله فقط این نیست که یک توافق خوب یا بد باشد؛ مسئله این است که لبنان با چه پشتوانهای وارد مذاکره میشود. اگر مذاکره از موضع ضعف انجام شود، توافق بیش از آنکه حاکمیت ملّی را تثبیت کند، ظرفیتهای حاکمیتی کشور را محدود میکند. در چنین شرایطی، آنچه به نام کاهش تنش معرفی میشود، در عمل به تثبیت یک وضعیت نابرابر و تنش و اشغال دائمی منجر میشود.
در برابر این نگاه، مقاومت خود را نه عامل جنگ، بلکه عامل جلوگیری از جنگ میداند. این استدلال بر یک منطق ساده استوار است: بازدارندگی برای آغاز جنگ نیست، برای جلوگیری از تحمیل جنگ است. اگر طرف مقابل بداند تجاوز هزینه سنگینی خواهد داشت، احتمال توسل او به زور کاهش مییابد.
تجربه پس از سال ۲۰۰۶ نیز در همین چارچوب تفسیر میشود. اگر لبنان در این سالها توانسته است از تبدیل شدن به صحنه یک جنگ دائمی و از تحقق طرحهای توسعهطلبانه اسرائیل جلوگیری کند، بخشی از این وضعیت نتیجه وجود قدرت بازدارندهای بوده که اسرائیل نمیتوانسته آن را نادیده بگیرد. به بیان دیگر، امنیت لبنان نه از اعتماد به اسرائیل، بلکه از ایجاد هزینه برای تجاوز حاصل شده است. تا زمانی که اسرائیل خود را قادر به نقض حاکمیت لبنان بداند، کنار گذاشتن ابزارهای بازدارندگی خیانت است و میتواند خلأ قدرتی ایجاد کند که نخستین بهرهبردار آن همان نیروی اشغالگری باشد که لبنان از آن احساس تهدید میکند.
در نهایت، مطرح شدن دوگانه «سازش» و «مقاومت» در لبنان در شرایط کنونی، اختلاف بر سر تعریف امنیت ملّی است. طرفداران سازش میگویند میتوان با گرفتن تضمین از قدرت خارجی، امنیت خرید. مقاومت میگوید امنیت چیزی نیست که به لبنان هدیه شود؛ باید آن را با قدرت و هزینهای که برای متجاوز ایجاد میشود، حفظ کرد. اگر قدرت مقاومت نادیده گرفته شود، خطر آن وجود دارد که به جای پایان دادن به مناقشه، لبنان وارد مرحلهای از ضعف شدید و تحقیر ملّی خواهد شد.
تجربه لبنان یک پیام روشن دارد: تا زمانی که اشغال، تجاوز و تهدید وجود دارد، دیپلماسی بدون بازدارندگی یک توهم است. شاید مذاکره بتواند چند روزی جنگ را به صورت نمایشی متوقف کند، اما تنها قدرت و مقاومت است که میتواند تضمین کند طرف مقابل بار دیگر به جنگ بازنخواهد گشت. زبان اصلی که اسرائیل در برابر آن ناچار به محاسبه هزینه و فایده میشود، زبان قدرت و بازدارندگی است و کنار گذاشتن این مؤلفه، پیش از آنکه استقلال لبنان را تضمین کند، میتواند راه را برای فشار و زیادهخواهی بیشتر باز کند.